*یاد 1*
من دلتنگ خانه پدرى هستم اين روزها بيشتر دلم هوايش را مى كند و دلتنگ خاطراتم میشوم
دلتنگ خانه ای که در دل جنگلهای توسکا قرارداشت و سقفش گالی پوش بود.خانه ای که پدرم اول تا آخرش را خودش ساخته بود.خانه اى كه در آن قد كشيدم، رشد كردم و از درختهايش استقامت ياد گرفتم چشمه احساسم كنار شالیزارهایش جوشيد.
خانه ای که وقتی زمستانها برف آهسته و خاموش میبارید.پدرم شبانگاه زمانی که همه ما در خواب ناز بودیم میرفت برفهای سقف خانه را میریخت و بخاری هیزمی خانه را پرهیزم میکرد تا خانه برایمان گرم و امن باشد.
خانه ای که روزها در حیاطش سنجاقک ها را دنبال میکردم وانگار با پریدنشان من هم می پریدم.
خانه ای که وقتی مادرم ظرف دانه برمی داشت و وسط حیاط بزرگش مرغها و اردکها وغازهایش را باصدای مخصوصی صدا میزد همه دورش حلقه میزدند وخودش وسط آنها گم می شد و چقدر عشق میکرد بادست تان مهربانش به انها دونه بده.
خانه ای که وقتى رقص اردكها در باران را می ديدم عاشق باران می شدم وساعتها روی ایوانش می نشستم و آنها را تماشا میکردم و عطر باران و خاکش مرا شفته اش میکرد.
آری،دلم براى درخت انگور و باغ چای اطرافش تنگ شده است براى کلاغ هايى كه روى درختان توسکا لانه درست می کردند و برای اواز صبحگاهان سینه سرخ ها در پاییز و زمستان تنگ شده است
من دلم برای کلاغ زاغی هایی که صبح ها با صدای کش کش خود مارا بیدار میکردند و مادرم که میگفت آمدن مهمان را خبر می دهد، تنگ شده است.
دلم براى همه چيز خانه پدرى ام تنگ شده است حتى براى دیوارهای گلى خانه اش و اجاقهاى هيزمیش.
دلم براى خانه پدرى ام تنگ شده است آنجایی که
حرفهاى نا گفته ام را در سپيده دم به کلاغی میگفتم که روی صنوبرگوشه باغ لانه داشت.
احساسم را درشبهای مهتابی با غوکان برکه کنار خانه مان در ميان مى گذاشتم .
وکاش می شد روی ایوان خانه مادر و پدرم باشند و من دستان مهربان و پینه بسته شان را ببوسم.
روحشان شاد.
*سیدجلال حسینی دهبنه*
برچسب:
نویسنده: نگار اکبرینژاد