داستانی کوتاه

خرید بک لینک

داستانی کوتاه برگرفته از خاطراتم
*صبری خانم*
صبری خانم مادر بزرگم زن بزرگ و بامحبت خانواده بود.از اون زنها بود که به تنهایی با سخنانش یک ایل را مدیریت و راهنمایی میکرد. از مصاحبتش سیر نمیشدیم.سخنان و راهنمایی هایش کلاس درس بودامروزه جای امثال صبری خانم ها تو اکثر خانواده ها خالی است.
سالها بود که بابا بزرگم خانه نشین شده بود
صبرخانم هم از بابابزرگ پرستاری میکرد وهم چرخ زندگی را میچرخاند و راهنمای تمام عیار خانواده وفامیلین بود.
یادم نیست رفته باشم پیشش و تنها بوده باشد.همیشه فامیلین برای گره گشایی ودرددل کردند میامدن پیشش.
همیشه سماور چایش براه بود.چایش حرف نداشت .آرام ودلنشین صحبت میکرد با لبخندشیرینش یک استکان چای هم طرف را مهمان میکرد.سخنان و چایش بیشتر از داروهای امروزه به آدم آرامش میداد.
به قول امروزی ها چنان انرژی مثبتی به آدم میداد که آدم مشکلش را فراموش میکرد.زمانی هم  که سرش خلوت میشد شال وکلاه میکرد و به فاملین سر میزد.اگر اختلاف خانوادگی پیش می آمد خیلی سریع دست به کار میشد و با طرفین جلسه میگذاشت مثل یک قاضی به صحبت هایشان گوش میداد و در پایان با راهنمایی و نصیحتش آنها را با هم صلح و سازش میداد.فامیلین اینقدر دوسش داشتند و بهش احترام میگذاشتند که سخنانش بین همه حجت بود.
روز جمعه بود من شب هم پیش مادربزرگ بود داشتیم صبحانه میخوردیم که پرویزخان با زنش قمری خانم  آمدند خونه مادربزرگ.معلوم بود کارشان خیلی مهم بود
پرویزخان از مردان بزرگ محل بود.ومرد زحمتکشی بود باغ چای بزرگی داشت که خیلی آباد بود.با تلاش قمری خانم همیشه قسمتی از باغش سیفی کاری میکرد از زندگی راضی بودند.
مادر بزرگ از آنان با خوشرویی استقبال کرد و بالا آورد.از آنان پذیرایی کرد.به صحبتهایشان بادقت  و صبوری گوش داد.صبحتشان در مورد زمان عروسی پسرشان بود.که قمری خانم میگفت اوایل تابستان بگیریم چون فضای لازم  رو برای پذیرایی داریم ولی پرویزخان میگفت امسال برای باغ چای خیلی هزینه کرده و دستش تنگ است و اوایل پاییز را بهترین زمان میدانست.
صبری خانم بعد از پایان صحبتهای آنها.بدون اینکه درمورد زمان عروسی پسرشان حرفی بزنه.در مورد عشق وعلاقه بین پرویزخان و قمری خانم صحبت کرد آنقدر از انان تعریف وتمجید کرد که زن و مرد سرشان را پایین انداخته وبه هم نگاه میکردند ولبخندشیرین میزدند
دراخر از قمری خانم پرسید چند سال منتظر ماندی تا بابات رضایت بده با پرویزخان عروسی کنی؟
قمری خانم گفت ۳سال .صبری خانم گفت این ۳ماه هم صبر کن تا دست و بال پرویز خان باز شه و با خیال اسوده برای عروسی پسرش سنگ تمام بزاره و آنجوری که تو دوست داری عروسی بگیره.
لبخند قمری خانم و سرتکان دادنش ودر انتها چشم گفتنش. تفاهم را بین آنان محکمترکرد ودر حالی که هر دو راضی بودند با مادربزرگ خدافظی کردند و رفتند.
 ازاین نمونه ها در کارهای صبری خانم بسیار بود.
امروز صبری خانم دیگر در بین ما نیست ولی خاطرات وتجارب ارزنده اش کتاب درسی شده در میان تمام فامیلین و آشنایان.

*سیدجلال حسینی دهبنه*

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱ساعت 14:0&nbsp توسط سید جلال حسینی دهبنه  | 

به یاد پدر...

ما را در سایت به یاد پدر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 12:28

صفحه بندی